کد خبر : 1126             انتشار : 1395/01/13 22:13          تعداد بازدید : 875

سه روایت از یک زندگی/مصطفی اریحي

مصطفی اریحي

چیزی شبیه به مقدمه

قرار نیست نامه ی فدایت شوم بنویسم، اما مگر می شود کسی را دوست داشته باشی، بعد بی طرفانه بیایی خط کِشَت را دستت بگیری و موفقیت ها و ناکامی هایش را متر کنی؟
گویی، نوشتن از آن ها که دوستشان داری، سخت ترین کارِ دنیاست. ما آدم ها وقتی که صحبت از آن ها که دوستشان داریم به میان بیاید، نمی توانیم وسط بایستیم و راحت قضاوتمان را بکنیم. به همین دلیل هم، نه من و نه این کلمات، هیچ کداممان ادعا نمی کنیم که وسط ایستاده ایم.
دیگر آن که، اگر در دنیای واقعی، زمان لزج و چسبنده، چسبیده است به اتفاقات، دلیل نمی شود که در این یادداشت نتوانیم به سخره اش بگیریم. هم زمان را و هم زندگی را!
(ترتیب اسم ها و شخصیت ها، الفبایی است).

"امیر انواری"

چه اسم قشنگی دارد این امیرانواری! اگر جای او بودم شک نکنید که بازیگر می شدم. حیف نیست، آدم اسم به این قشنگی داشته باشد بعد به فکر بازیگری نیفتد؟ با این وجود، امیر انواری مهندسی برق خوانده است! راستش را بخواهید، احتمال می دهم برق چشمان دختری در گذشته ای دور او را به مهندسی برق کشانده است. احتمال می دهم که دختر، عاقل تر از آن بوده که بخواهد معشوق یک مردِ "کتاب خوان" بشود و به همین دلیلِ منطقی هم، امیر رفته است سراغ سرزمینِ وهم و تردیدِ نوشتن! احتمال می دهم که امیر هرچه تا حالا خوانده است و هر چه تا حالا نوشته، به خاطر آن دختر بوده. همان دختری که آن شب توی فال قهوه اش بود و با آن چشم های سیاه درشتش می توانست دنیایی را عاشق خودش کند. من این احتمال ها را البته به امیر نگفته ام. من هیچوقت به کسی نمی گویم که فال قهوه، بزرگترین رسوایی است!
متوسط القامه است. متوسط القامه را که می نویسم به یاد تنها عمویم می افتم. عمویم سبزه بود. عصا داشت. کوفیه اش را هیچ وقت از سرش بر نمی داشت و هیچ وقت هم یاد نگرفت چگونه چهار کلمه ی فارسی را که بلد بود پیش هم بچیند، جوری که تهِ کاسه شان، یک جمله ی معنی دار در بیاید . در عوض، عمویم خوب می دانست که جورچینِ زندگیش را چگونه بچیند که ترکش های زندگی به او نخورد، یا اگر هم بخورد جوری بخورد که زیاد دردش نگیرد. خوب بلد بود که چگونه، با آنکه هر روز برای زنان، کلاه از سر برمی دارد، دولا دولا راه نرود و تمام قد زندگیش را بکند. و بالاخره، یک روز هم که حس کرد نقشش تمام شده، سرش را گذاشت و مُرد! امیر، عمویم را نمی شناسد اما من که هر دوشان را می شناسم، به وضوح می بینم که فصلِ مشترکِ بزرگی دارند. این وضوح آن قدر روشن و مه گرفته است که دقیقا نمی دانم کدامشان کوفیه به سر دارند و کدامشان از سرزمین نوشتن می آیند!
امیر جان! زندگی ناپاک تر از آن است که چیزی از او نخواسته باشی اما او سخاوتمندانه به تو بدهد. نا نجیب تر از آن است که چیزی به تو بدهد و بعد منتش را سرت نگذارد . چیزی به تو بدهد و بعدا خوشی اش را از تو نگیرد.این ها را می گویم هر چند که می دانم تو سمج تر از آنی هستی، که این حرف ها بلرزاندت!

"بدِر نصاری"
از درِ سالنِ همایشِ شعِر نثر که می زنم بیرون، بدِر را می بینم که تکیه داده است به دیوار. سلام می کنم. دست می دهیم و من، بی هوا حالش را می پرسم. می گوید که از رنگ کردن ماشین های "زخمی" خسته شده است. به اینجا که می رسد "زخمی" را چنان کوبنده می گوید که جا می خورم. به شوخی به او می گویم که خوبیش این است که حالا راحت می تواند نداشته هایش را هم رنگ کند. به این فکر می کنم که شبیه کابویی شده ام که فشنگ هایش را تمام کرده است.
بدر نصاری شاعر است(نقطه) توفیق هم همین طور(نقطه) این وجه مشترک خیلی از "زخمی ها"ست(نقطه) توفیق را این سوال که "چرا شعر می نویسد"، به همش ریخته است(نقطه) بدر به جواب فکر نمی کند(نقطه) یا اگر هم به جواب فکر کرده باشد به روی خودش نمی آورد(نقطه) وبلاگش را دارد و شعرهایش را هم(نقطه) از یک قدم دورتر که به بدر نگاه می کنم متوجه یک راز می شوم(نقطه) بدر را "درد" شاعرش کرده است(انتهای این جمله نقطه ندارد)
بدر همیشه رد پای یک لبخند را روی لب هایش دارد. یک لبخند دور. یک لبخند اشتباهیِ محو. هر که بدر را نشناسد خیال می کند که "زندگی"، این لبخند را روی لب های بدر کاشته است!

"حسین عباسی"

توی حوزه درس خوانده است. اما به جای عمامه، هم زمان، هم روی سرِ زندگی و هم روی سرِ خودش ، کلاه گذاشته است. او تنها کسی ست که هر وقت که دلش گرفت می تواند برای زندگی شکلک در بیاورد، زندگی را دست بیاندازد و به ریشش بخندد. شب که می شود -اما- حسین عباسی شهر را توی پاهایش خلاصه می کند و خیابان به خیابان راه می افتد دنبال خودش! خودش، این گم ترین آدمِ هستی. گم ترین و ناپیداترین و عاشق ترین.
شب بود و ما همه چشم دوخته بودیم به شط، که بد جوری توی خودش جاری شده بود و آن قدر غرق خودش شده بود که ما را نمی دید. حسین عباسی بود و محمد بود و من. یادم می آید پدرم که مُرد، ما سه نفری، دست شب را گرفتیم و رفتیم پیش شط. وآن اتفاق مثل یک راز ماند. ما سلانه سلانه از این راز خودمان را کشیدیم بیرون و نم نمک راه افتادیم و شعر خواندیم. این بار زکریا هم بود.محمد اما نبودش. حسین شروع کرد به خواندنِ شعر. پیشانیش داغ شده بود و شش دانگ حواسش در گذشته ، در گوشه ای تنها از خانه ای قدیمی، پرت شده بود. حسین که شعر خواند ما با سرعت نور از او فاصله گرفتیم. سیگارش تمام شد. باد می آمد. گریه می کرد. اما کسی نمی دید. حتی خودش.
حسین عباسی از چهارچوب این متن زده است بیرون. خودم هم می بینم. ولی چه می شود کرد؟ "یاغی ها" همیشه ی خدا این شکلی اند!

"مرتضی اریحی"

دل نازکیش را، تنهاییَش را، و بهانه اش برای نفس کشیدن را، همه ی این ها را پشت یک "خیلی مردانگی" پنهان کرده. اوهیچ وقت نمی خواهد لو بدهد که بعضی وقت ها، وقتی که تنهاست، وقتی که دور از چشم همه است، اشک هایش مثل یک ماهیِ لیز، عین تسبیحی که نخش قطع شده باشد، یواشکی غِل می خورند و برای خودشان یک "امپراتوریِ شورِ مقدس" برپا می کنند! البته که او، همیشه این "بعضی وقت ها" را مثل یک عکسِ سیاهِ مضحک، فوری توی کشوی شخصیش قایم می کند تا کسی نبیندشان! و باز هم البته که او، خوشش نمی آید ، که من این ها را بنویسم و دستش را برای زندگی رو کنم، ولی مرتضی جان! خود تو یک بار به من گفته بودی: "مردی که گریه می کند خیلی مرد است". نگفته بودی؟
توی فیلم های بالیوود قهرمان ها یک تنه در برابر یک لشکر می ایستند. توی فیلم های بالیوود قهرمان ها بلدند پرواز کنند. توی فیلم های بالیوود قهرمان ها بلدند معجزه کنند. مرتضی اریحی -اما- هیچ کدامِ این ها را بلد نیست. او حتی بلد نیست امیدش را هم از دست بدهد!
شاعران، توی شعرهایشان از عشق می نویسند. از رؤیاهایشان می گویند. از اینکه در دلیلِ شاعر شدنشان همیشه پای یک زن در میان بوده است. شاعران خیلی حرف می زنند. از عطر زنان می گویند و از آزادی. شاعران توی دنیای قشنگشان جادو می پاشند و دل زنان را به دست می آورند. ولی مرتضی شاعر نیست. مرتضی به چیزهای عجیبی ایمان دارد. می گوید:" مردی که برای به دست آوردن آزادی می جنگد از مردی که به آزادی رسیده است خوشبخت تر است"! اعتراف می کنم که ایمان آوردن به دین این پیامبر، بی اندازه سخت است؛ ولی لبخندش، لبخند اندوهناکش، گولم زده است.


*: در این روایت های سه گانه، از عمویم حاج غالب اریحی که ساده بود و ساده زندگی کرد و ساده مُرد و به سادگی این تعریفِ ساده بود، از پدرم حاج عوده اریحی که باز تعریف دقیق و مهربانی بود از انسان بودن، از محمد مقدم نازنینم که زندگی با چنگالهای تیزش، هر روز چیزی از تنش می کنَد، اما صرفِ بودنش، دهن کجیِ بزرگی است به زندگی، از دوست خوبم زکریا زرگانی، که تعریف غمناکی است از وطن، از غربت، از خودش، و هم چنین از توفیق نصاریِ خوب، شاعری که واژه های بی بند و بارِ شعر، زندگیش را پاک از یادش برده اند، یادی شده است.
ادای احترام می کنم به تمامیِ "قهرمانانی" که باعث شدند این نوشته به دنیا بیاید–

مصطفی اریحی
21/12/1394


منبع:مجله المداد
البحث في ارشیف الموقع
تقریر مصور لیوم الشاب في معشور
نمادهای حیوانی درتمدن عیلام/حسین فرج الله
النشاط المُزدهِر الثقافي ومنطقة معشور
إلمتهَم/شعر:حسين فاضل جنامي
شهرهایی حقیقی با نام هایی جعلی رضا شاهی
فرقة اگزار للمسرح تقدم باکورة اعمالها في مدینة معشور
احلى الاعياد بنکهة هلال و هيل + صور
تخریب و القای تفرقه بین نخبگان عرب در فضای مجازی
اسدی:در شادگان و آبادان، نخل‌های فراوانی در حال نابودی هستند
آیت‌الله کعبی:انتقال آب خوزستان با وجود مشکلات فراوان جای سؤال دارد
عادت هميشگي حاضران در عرصه فرهنگ
معایدة الکبری در روز اجرا لغو شد
استفاده از کولر آبی در هوای ریزگردی، ممنوع
نخستین جشنواره «تعلیم، رسانه، تربیت» در خوزستان برگزار می شود
مدينة تستر تحتفل بعيد الفطر المبارک/تقرير مصور
معایدة فرحة العید في مدینة المحمرة(اللیلة الاولی)/صور
معایدة عدد من النخبة الأهوازیة مع آیة الله الحیدري(صور)
معایدة عدد من النخبة الأهوازیة مع آیة الله الجزایري(صور)
مدينة رامز تحتفل بعيد الفطر المبارک/تقرير مصور
اجواء العيد في الدورق/تقرير مصور
العيد في قلعة کنعان /تقرير مصور
اجواء العيد في تستر/تقریر مصور
معرفی دو کتاب از مهندس عبدالرضا نواصري
شدة ورد هايکوية من الأهواز/مصطفی جمال
 
مجله تحلیلی خبری بروال , دفتر مرکزی اهواز ، زیر نظر شورای سردبیری