کد خبر : 1137             انتشار : 1395/01/16 11:25          تعداد بازدید : 1072

بهار - خاک - خاکستر ! /رضا کریدی زاده

درباره همه چیز با هم صحبت کردیم خاطرات گذشته، گشت و گذارهایی که باهم دیگر در اصفهان داشتیم. او از جاری شدن مجدد آب به زاینده رود میگفت و من از کم آب شدن کارون!!! او از نحوه استخدام و مشغول شدنش بعد از فارق التحصیلی میگفت و من با وجود مدرک تحصیلی دانشگاهی با معدل خوب و بعد از یک دوره بیکاری طولانی...
.

رضا کریدی زاده

بهار سال گذشته دوست و هم اتاقی دوران دانشگاه من سعید از اصفهان تماس گرفت و بعد از کلی احوال پرسی گفت که قصد دارد سفری به خوزستان داشته باشد و به دیدن ما بیاید .
من هم بخاطر ذاتی بودن مهمان نوازی ما جنوبی ها بسیار خوشحال شدم و آدرس دقیق منزلم را برایش پیامک کردم .
خوشحال بودم بهترین دوستم را بعد از سالها که کلی خاطره با هم داشتیم را مجددا میبینم . سعید حالا بعد از این همه سال ازدواج کرده و در شرکت فولاد مبارکه اصفهان مشغول به کار و از زندگی خودش بسیار راضی است .
من و همسرم مقدمات پزیرایی از سعید و همسرش را فراهم کردیم و یکی از اتاقها را برای استراحتشان اماده کردیم.
روز موعود فرا رسید و من برای استقبال از آنها با اتومبیل خودم راهی ترمینال سه راه خرمشهر اهواز شدم.
بعد از اولین دیدارم با سعید و ابراز خوشحالی از دیدن یکدیگر بعد این همه سال، سوار ماشین و راهی خانه شدیم .
در مسیر کلی باهم از خاطرات گذشته گفتیم و خاطرات خودمان را مرور میکردیم که ناگهان در مسیر باران سیاهی از خاکستر سوخته مزارع نیشکر مثل همیشه شروع به باریدن گرفت!!!

بهار - خاک - خاکستر ! /رضا کریدی زاده

سعید و همسرش با تعجب! از این اتفاق پرس و جو میکردند که من متحیر بودم چه پاسخی به آنها بدهم . آنها از مضرات پزشکی این خاکستر میگفتند و من از مشکلات آن برای زیست محیطی منطقه.
به پل خاکی ورودی شهرستان باوی رسیدیم و به انها گفتم کار ساخت این پل بیش از ۱۰ سال طول کشیده
آنها با تعجب گفتند ۱۰ سال!!؟ به نظر نمیرسد پروژه بسیار پیچیده و زمانبری باشد. باز متحیرانه فقط پاسخ دادم داستانش مفصله و فقط این را بگویم که از اینجا به بعد محدوده شهری ما یعنی شهرستان باوی آغاز میشود و من و همسرم در منطقه ای به نام شهر شیبان زندگی میکنیم و چند دقیقه دیگر به آنجا خواهیم رسید.
به خانه که رسیدیم وقتی میهمانها وارد حیاط خانه شدند با منظره بسیار زشتی از انبوه خاکستر سوخته نیشکر سیاه مواجه شدند و حیاط پر بود از این خاکسترها که من و همسرم با خجالت زدگی از این منظره با صمیمیت خواص به انها خوش آمد گویی گفتیم .
بعد از پزیرایی و احوال پرسی ، دشداشه ای به دوست اصفهانی خودم دادم تا لباس سفرش را عوض کند.
از دشداشه پرسید و گفتم لباس مخصوص مناطق گرمسیری جنوبی ها و عربها میباشد و چون ما در مناطق گرمسیری زندگی میکنیم پس بالطبع لباس و پوشش ما نیز باید خنک و متناسب با گرما باشد . سفید است چون رنگ سفید گرما را پس می زند و نازک است تا بدن حدالامکان گرم نشود. سعید با پوشیدن دشداشه کلام من را تایید کرد و به راحت بودن آن اشاره کرد .
درباره همه چیز با هم صحبت کردیم خاطرات گذشته، گشت و گذارهایی که باهم دیگر در اصفهان داشتیم. او از جاری شدن مجدد آب به زاینده رود میگفت و من از کم آب شدن کارون!!! او از نحوه استخدام و مشغول شدنش بعد از فارق التحصیلی میگفت و من با وجود مدرک تحصیلی دانشگاهی با معدل خوب و بعد از یک دوره بیکاری طولانی ناچار شدم با وام و پول طلاهای همسرم توانستم ماشینی بخرم و با آن مسافرکشی کنم و خرج زندگی خودمان را دربیاورم .
گذر زمان را احساس نمی کردیم ناگهان صدای دلخراشی بحث گرم مان را قطع کرد . گفتم تعجب نکن دوست من صدای کامیون همسایه مان هستش.
سعید گفت: " الان ساعت دو نصف شبه یعنی نمیگه همسایه ها خوابن!!؟
مگه تو شهر شما پارکینگ مخصوصی برای ماشینهای سنگین نیست چرا شهرداری جلوی آنها را نمیگیرد!!!؟ "
من هم خجالت زده پاسخ دادم: پارکینگی برای آنها در نظر گرفته شده است ولی ما کلا آدم های تعارفی هستیم و تاحالا کسی در این باره به او تذکر نداده و او هم به خاطر خودخواهیش پارک کردن ماشینش را در کوچه و جنب خانه اش را حق خودش میداند!!!
شب را خوابیدیم و سعید صبح ناگهان با صدای آزار دهنده فروشنده آب تصفیه شده از خواب پرید و گفتم بخواب چیزی نیست با تعجب پرسید شما در کنار پر آب ترین رود کشور زندگی میکنید و در نهایت آب تصفیه شده خریداری میکنید!!؟
و باز من پاسخی جز تاسف چیز دیگری به ذهنم نمی رسید.

بهار - خاک - خاکستر ! /رضا کریدی زاده

پیشنهاد دیدن بازار شهر شیبان را به سعید دادم و با همدیگر قدم زنان به سمت بازار حرکت کردیم؛ بوی بد فاضلاب کوچه و خیابانها مشام هر رهگذری را آزار میداد چونکه فاضلاب شهر شیبان و شبیشه سنتی و روباز است.
در سمت دیگری از خیابان جنب و جوش و بازی دوگل کوچک جمعی از بچه ها نظر هر رهگذری را به خودش جلب میکرد که ناگهان توپ آنها قلتان قلتان به داخل جوی فاضلاب افتاد و یکی از آنها از آنطرف که در هیجان و تب و تاب بازی بود، بدون توجه به آلودگی توپ، آن را به سمت همبازیانش پرتاب و به بازی خود ادامه دادند!!!
بعد از بازگشت از بازار امیر یکی از دوستان بنده که از اهالی خونگرم شهر ویس بود تماس گرفت و بعد از باخبر شدن از حضور میهمانان اصفهانی من ، آنها را به صرف نهار دعوت کرد .
فردای آن روز به سمت شهر ویس حرکت کردیم، در مسیر نگاهم به شرکتهای خصوصی و نیمه خصوصی کوچک و بزرگی به ردیف ایستاده در طول مسیر افتاد که بارها برای استخدام به انها مراجعه کرده بودم و انها پاسخی جز عدم نیاز به نیروی جدید جهت استخدام نداشتند.
آهی از ته دل کشیدم که چرا در هیچکدام از این شرکتها جایی برای کار کردن من نیست که در این حین وقتی سعید چشمش به عظمت نیروگاه رامین ویس افتاد سکوت را شکاند و درباره آن از من توضیح خواست من هم اطلاعات مورد نظر را به او دارم و از مشکلات زیست محیطی و آلودگی های ناشی از دود حاصل از احتراق "مازوت" سوخت اصلی این نیروگاه و ریخته شدن فاضلاب نیروگاه به رودخانه کارون را برای او گفتم . و پرسید پس چرا با وجود نیروگاه عظیمی در مجاورت محل زندگی‌تان، تو و امثال تو با داشتن مدرک تحصیلی عالی بیکار و جویای کار هستید؟
من پاسخ او را فقط به یک جمله بسنده کردم، استخدام نیروهای غیر بومی و عدم پیگیری جدی مسئولین محلی !!!
به مقصد رسیدیم امیر با گرمی از من و میهمانان استقبال کرد و بعد از آشنایی، سعید از اصفهان ، مردم ، آداب و رسوماتشان میگفت و من و امیر از جنوب و جنوبی ها ، او از خوشی آب و هوای اصفهان و باغات آن میگفت ما از ریزگردها ، آلودگی هوا ، کم شدن آب کارون که باعث افزایش بیابانها و نابودی محیط زیست شده گفتیم!!!
نهار آماده شد و سفره رنگارنگی با غذا های محلی و نان تنوری گرم جلوی ما چیده شد که قلیه ماهی که سر سفره بود نظر سعید را به خودش جلب کرد و من نحوه پخت آن را برایش توضیح دادم .
بعد از نهار کمی از شهر ملاثانی و بستنی های مخصوص و مردم خونگرمش برایش گفتم و بعد از ظهر بعد از خداحافظی از امیر و خانواده دوست داشتنی او آنها را به سمت ملاثانی بردم؛ در مسیر از زبان و فرهنگ مردم این شهر گفتم و از دانشکده کشاورزی ملاثانی و قدمت آن گفتم؛ داستان مشهوری که "هلاری کلینتن" سناتور فعلی امریکا که در کودکی به همراه پدرش که یکی از اساتید دانشگاه بود در منازل سازمانی دانشکده کشاورزی ملاثانی زندگی میکردند گفتم که برای انها خیلی جالب توجه بود.
درنهایت با بستنی مخصوص ملاثانی از انها پذیرایی کردم که آنها خوش مزه و مخصوص بودن آن را تایید کردند.
بعد از یک روز خوب به خانه برگشتیم و شب را خوابیدیم و صبح سعید وحشت زده من را از خواب بیدار کرد که متوجه شدم حالش خوب نیست ، به بیرون که رفتم گردوغبار و پدیده ریزگرد ها تمام فضای بیرون را اشغال کرده بود ، نفس کشیدن در محیط بیرون بسیار سخت شده بود شرایط خطرناک و رعب آوری برای میهمانان ایجاد شده بود ، سعید حالش رو به وخامت بود سریع آن را سوار ماشین کردم و راهی اهواز جهت درمان شدیم ، در مسیر اهمیت وجود بیمارستان در شهرستان به این بزرگی فکرم را مشغول کرده بود و نداشتن آن من را آزار میداد.
بهار - خاک - خاکستر ! /رضا کریدی زاده
بخاطر ترافیک و بعد مسافت بعد از مدت زمان نسبتا طولانی در نهایت سعید را به یکی از بیمارستانهای اهواز رساندم ، جمعیت کثیری بخاطر مشکلات تنفسی به بیمارستان مراجعه کرده بودند با هزار بدبختی و انتظار تختی آزاد شد و پزشکان سعید را خواباندند و دستگاه تنفسی را بر روی سعید وصل کردند. پزشکان بخاطر ازدیاد جمعیت تلاش فوق العاده ای میکردند و دائما ار این سو به آن سو به بیماران سر میزدند.
بعد از درمان به خانه برگشتیم . قرار بود میهمانان را به شهرهای مختلف استان جهت گردش ببرم و آنها را را جهت بازدید از مناطق جنگی به خرمشهر و آبادان ببرم ولی بعلت وخامت حال سعید انها تصمیم گرفتند سفر خود را به اتمام برسانند و فردا راهی اصفهان بشوند .
صبح سعید و همسرش از مهمان نوازی و پزیرایی انجام شده بسیارتشکر میکردند اما من در اینکه آیا به آنها در این چند روزی که میهمان ما بودند خوش گذشته یا نه مردد بودم ... !!!
بعد از خداحافظی در برگشت دائما این افکار زهنم را مشغول خود کرده بود که چه بر سر این منطقه آمده ؟
زمانی مطبوعترین هوا ، پر آب ترین رود کشور و سرسبز ترین مناطق در اختیار ما بوده ، چرا اکنون همه را از دست داده ایم!!!!؟
البحث في ارشیف الموقع
تقریر مصور لیوم الشاب في معشور
نمادهای حیوانی درتمدن عیلام/حسین فرج الله
النشاط المُزدهِر الثقافي ومنطقة معشور
إلمتهَم/شعر:حسين فاضل جنامي
شهرهایی حقیقی با نام هایی جعلی رضا شاهی
فرقة اگزار للمسرح تقدم باکورة اعمالها في مدینة معشور
احلى الاعياد بنکهة هلال و هيل + صور
تخریب و القای تفرقه بین نخبگان عرب در فضای مجازی
اسدی:در شادگان و آبادان، نخل‌های فراوانی در حال نابودی هستند
آیت‌الله کعبی:انتقال آب خوزستان با وجود مشکلات فراوان جای سؤال دارد
عادت هميشگي حاضران در عرصه فرهنگ
معایدة الکبری در روز اجرا لغو شد
استفاده از کولر آبی در هوای ریزگردی، ممنوع
نخستین جشنواره «تعلیم، رسانه، تربیت» در خوزستان برگزار می شود
مدينة تستر تحتفل بعيد الفطر المبارک/تقرير مصور
معایدة فرحة العید في مدینة المحمرة(اللیلة الاولی)/صور
معایدة عدد من النخبة الأهوازیة مع آیة الله الحیدري(صور)
معایدة عدد من النخبة الأهوازیة مع آیة الله الجزایري(صور)
مدينة رامز تحتفل بعيد الفطر المبارک/تقرير مصور
اجواء العيد في الدورق/تقرير مصور
العيد في قلعة کنعان /تقرير مصور
اجواء العيد في تستر/تقریر مصور
معرفی دو کتاب از مهندس عبدالرضا نواصري
شدة ورد هايکوية من الأهواز/مصطفی جمال
محمد نبهان ( 1395-01-16 12:48 )
عالی بود ..
ما نیازمند صدای رسایی هستیم که بتواند مشکلاتمان را بیان کند ، تجاربمان را به اشتراک بگذارد و نگاه های متفاوت تری را در ابعاد مختلف برای ما به تصویر بکشد ..

امیدوارم این گونه نوشته ها در شعر ، داستان های بلند و کوتاه و نیز در نمایش نامه ها و .. گسترش یابد
منتظر نوشته های بیشتری از شما هستیم

 
مجله تحلیلی خبری بروال , دفتر مرکزی اهواز ، زیر نظر شورای سردبیری