کد خبر : 1154             انتشار : 1395/01/19 00:18          تعداد بازدید : 926

«ام ماجد» آبرو می بافد

«ابوماجد» را هر زمان که رد می‌شوم در حال بافتن چَنبیله (سبد و زنبیل حصیری) می‌بینم. دستان پر چین و چروک پیرمرد با ظرافت و دقت تار را به پود گره می‌زند و پود را در تار می‌تند تا چرخ زندگی را بچرخاند...
«ام ماجد» آبرو می بافد

امل درویش

«ابوماجد» را هر زمان که رد می‌شوم در حال بافتن چَنبیله (سبد و زنبیل حصیری) می‌بینم. دستان پر چین و چروک پیرمرد با ظرافت و دقت تار را به پود گره می‌زند و پود را در تار می‌تند تا چرخ زندگی را بچرخاند. از او می‌پرسم این همه ظرافت را در بافتن از چه کسی یاد گرفته‌ای؟ می‌گوید: «ام ماجد».‌ ام ماجد کیست؟ لا به لای سبد‌های رنگی سبز، زرد و قرمز، کوچک و بزرگ و زیراندازهای حصیری دایره شکلی که پیچ و تاب گیس باف ماهرانه دستباف آن با چشم و دلت بازی می‌کند از یادم می‌رود که به دنبال‌ ام ماجد می‌گشتم! در میانه نظربازی با صنایع هنر بی‌نظیر تولید دست و پنجه ابو ماجد،‌ ام ماجد و پسرانش می‌بینم‌ که درست وسط بلوار‌ روی چمن‌های نم دار نشسته است و فارغ از هر موضوعی می‌بافد. به سختی به زبان فارسی حرف می‌زند. دست و پا شکسته راوی داستان کودکی‌اش می‌شود؛ من، اما در چشمان گرد و شفاف‌ام ماجد حرف‌هایش را به تصویر می‌بینم. دخترک ۷ ساله در زیر سایه نخلستان‌های اروندکنار روی حصیر کنار مادرش نشسته است و با نگاه کردن به دستان مادرش بافتن از او هنر موروثی زنبیل بافی را می آموزد.

ام ماجد؛ بانوی کار آفرین
«حنانه» یا همان ام ماجد، اکنون در آستانه ۶۰ سالگی است. برای ابوماجد همسری حنانه افتخار است، چرا که با هنرمندی و پشتکار در زنبیل بافی، پسر و دخترانش را راهی خانه بخت کرده است. خودش می‌گوید: به من و ۶ فرزندم و حتی عروس‌هایمان و فرزندانشان بافندگی یاد داده‌است و همه‌مان از همین راه روزی حلال به خانه می‌بریم. چند مدت پیش به بازار جمشیدآباد رفته بود سرش گیج رفت و زمین خورد. دستش شکست بدجور آسیب دیده دیگر به سختی می‌بافد، اما دست از کار نمی‌کشد.‌حنانه در ادامه که چهره‌اش درهم می‌رود، می‌گوید: به خاطر زیاد نشستن کلیه‌ها و ریه‌هایم درد می‌کند. سوء تغذیه هم پیدا کرده‌ام حاصلش اما برای من و این پیرمرد خرید یک خانه کلنگی ۴۵متری در سده است.

چشمانم در مقابل روزی حلال
دخترهای‌ ام ماجد که حصیر و زنبیل بافی از او یاد گرفته‌اند کمک خرج شوهرانشان شده‌اند.
یکی‌در‌اهواز و دیگری در رمیله آبادان زندگی می‌کند شوهر«صباح» روبه‌روی دستفروشی‌ ام ماجد و پسرانش اسباب بازی بساط می‌کند.
عروس های‌ ام ماجد هم آیین خانوادگی آن‌ها را پیش گرفته‌اند. آموزش دیده‌اند و اکنون کمک خرج‌اند.
یکی از پسر ها اسمش ناصر است. 200 متر آن طرف‌تر لب بلوار نشسته، قیافه‌اش شبیه هر دوی آنهاست.
مانند پدرش کم حرف و آرام است چون مادرش ماهرانه و تند و تیز می بافد. حین حرف زدن هم دست از کار نمی‌کشد. می‌گوید: مادرم از ۸ سالگی به من‌بافندگی یاد داد.
۲۰ سال است پا به پایشان می‌بافم. پسرم هم گاهی از صبح تا شب سر بساط به کمک می‌آید. درس‌هایش به همین خاطر ضعیف شده است، اما چاره چیست، دست تنهاییم‌ این کار خیلی زحمت دارد و درآمدش جوابگو نیست.

ناصر ۱۳ سال است مخارج یک خانواده
۴ نفره را از آنچه از مادرش تعلیم دیده تامین می‌کند. علاقه زیادی به کاری که می‌کند ندارد و اجبار به خاطر بیکاری را دلیل ۱۵ سال بساط کردن در اینجا می‌داند. از بابت کم بینا شدن چشمانش به خاطر بافندگی غصه می‌خورد، اما می گوید: درآمدش به زحمتش نمی‌ارزد، ولی بهتر است تا اینکه دستم جلوی کسی دراز باشد.
شاخه‌های نسبتا خشک شده نخل‌ها را کیلویی ۳ تا 4هزار تومان از اروند کنار می‌خرند و به خانه می‌آورند. شسته، خشک و تمیز می‌کنند و با آن‌ها کِلُئو (سبد نانی)، اِرتِیلیِه (سبد بزرگ برای خرما)، حصیر، زنبیل، دم کن و... می‌بافند.
شوخ طبعی‌ ام ماجد حکایت از روحیه‌ای سرسخت دارد. با اینکه می‌گوید خیلی غصه دارم، اما مدام می‌خندد و می‌خنداند. مثل او کم نیستند. داستان زندگی‌ ام ماجد، نقل یک بانوی کارآفرین است که‌ برای 6 خانوارِ حداقل ۴ نفره با اندیشه کسب روزی حلال از راه آموزش صنایع دستی اشتغالزایی کرده است. به سادگی با این همه زحمت و سختی کار از خودش می‌گذرد ، زیرا می‌گوید: یک لقمه نان حلال در می‌آوریم برای بچه‌هایم؛ چون عروس، پسر و دختر دارم یک قران یک قران برای آن‌ها جمع می‌کنم مبادا دستشان جلوی کسی دراز شود و محتاج کسی شوند.
هنوز درد دلش تمام نشده سراسیمه فریاد می‌زند:«زایر» بدو جمعشان کن بریز پشت سه چرخه. خودش هم با عجله به کمک ناصر و ابو ماجد می‌رود. جمع کردن این همه جنس حصیری که باران حکم آتش برایشان دارد آنقدری زمان می‌برد که باران تند‌ می شود و برای اینکه‌خیس نشویم همه به دنبال پناهگاه می‌گردیم. هر کدام از اعضای خانواده آشفته و سرگردان مشغول جمع کردن بساط خودش است. خانواده ای پر تلاش که اگر پول داشتند مغازه‌ای بزنند حداقل نصف‌محصولات‌شان در این مواقع زیر آب نمی‌رفت.




منبع:همشهری
البحث في ارشیف الموقع
تقریر مصور لیوم الشاب في معشور
نمادهای حیوانی درتمدن عیلام/حسین فرج الله
النشاط المُزدهِر الثقافي ومنطقة معشور
إلمتهَم/شعر:حسين فاضل جنامي
شهرهایی حقیقی با نام هایی جعلی رضا شاهی
فرقة اگزار للمسرح تقدم باکورة اعمالها في مدینة معشور
احلى الاعياد بنکهة هلال و هيل + صور
تخریب و القای تفرقه بین نخبگان عرب در فضای مجازی
اسدی:در شادگان و آبادان، نخل‌های فراوانی در حال نابودی هستند
آیت‌الله کعبی:انتقال آب خوزستان با وجود مشکلات فراوان جای سؤال دارد
عادت هميشگي حاضران در عرصه فرهنگ
معایدة الکبری در روز اجرا لغو شد
استفاده از کولر آبی در هوای ریزگردی، ممنوع
نخستین جشنواره «تعلیم، رسانه، تربیت» در خوزستان برگزار می شود
مدينة تستر تحتفل بعيد الفطر المبارک/تقرير مصور
معایدة فرحة العید في مدینة المحمرة(اللیلة الاولی)/صور
معایدة عدد من النخبة الأهوازیة مع آیة الله الحیدري(صور)
معایدة عدد من النخبة الأهوازیة مع آیة الله الجزایري(صور)
مدينة رامز تحتفل بعيد الفطر المبارک/تقرير مصور
اجواء العيد في الدورق/تقرير مصور
العيد في قلعة کنعان /تقرير مصور
اجواء العيد في تستر/تقریر مصور
معرفی دو کتاب از مهندس عبدالرضا نواصري
شدة ورد هايکوية من الأهواز/مصطفی جمال
 
مجله تحلیلی خبری بروال , دفتر مرکزی اهواز ، زیر نظر شورای سردبیری