کد خبر : 1311             انتشار : 1395/02/28 21:00          تعداد بازدید : 1036

دختری به پاکی آب زلال(داستان کوتاه)/توفیق ربیعی بنی جمیل

..از جایش برخواست . عبایش را سرش کرد و به کنار درب اتاق رفت و نیم نگاهی به پشت سرانداخت . مادر و خواهرانش در خوابی عمیق فرو رفته بودند . گویی به این زودی خیال بیدار شدن نداشتند . چشمان مائده لبریز از اشک شده بود...
دختری به پاکی آب زلال(داستان کوتاه)/توفیق ربیعی بنی جمیل
نویسنده : توفیق ربیعی بنی جمیل

بر روی دیوارهای گلی اتاقی که مائده در آن قرار داشت ، بجز عکس همه اعضای خانواده که سال گذشته در سفر به مشهد گرفته بودند و عکس سیاه و سفید جوانی پدر که با چفیه و عگال بود چیزی به چشم نمی خورد. در قسمت چپ اتاق ، کمدی به رنگ قهوه ای روشن و قدیمی که پشت شیشه های ترک خورده ویترین آن ، تعدادی چینی آلات وجود داشت قرار گرفته بود . پایه جلویی آن شکسته شده و به جای آن چند عدد پاره آجر گذاشته شده بود تا با دو پایه دیگر متعادل شود . کنار آن یخچال جنرال استیلی قرار داشت که از پایین و کناره ها زنگ زده و خورده شده بود .
نیمه شب بود . مائده در زیر لحاف دراز کشیده بود . دلواپس فردا بود . خوابش نمی برد . گوشه لحاف را به آرامی کنار زد تا بتواند اطرافش را ببیند .مادر و دو خواهر کوچکترش در خوابی عمیق فرو رفته بودند . لحاف را تا شانه و سینه هایش پایین آورد . اتاق ، تاریک بود . فقط نور کم سوی فانوس با زبانه های لرزانش به اتاق کمی روشنایی می داد . برخورد نور با با موهای شرابی مائده ، بر جلا و زیبایی موهایش که روی متکا سریده بودند می افزود .
از جایش برخواست . شیله اش را سرش کرد . به کنار پنجره رفت و به بیرون خیره شد .
باران به شدت می بارید . صدای شرشر قطره های بسیار باران با وجود بسته بودن درب دو لنگه ای چوبی اتاق به وضوح شنیده می شد .پس از آن آسمان دوباره به غرش درآمد و اندکی بعد صدای شرشر باران بیشتر به گوش خورد . گویی هوا طوفانی شده بود .
مائده انگار که ترسیده باشد ، شتابان به زیر لحاف رفت و آن را تا بالای سرش کشید . فکر حمد لحظه ای از ذهنش دور نمی شد . گویی که افکارش پریشان باشند به ناگاه دوباره نشست . صدای تیک تاک ساعت او را به خود آورد . نتوانست زمان را بخواند . چهار دست و پا به سمت فانوس رفت و نور کم سوی آن را به سمت ساعتی که دوی دیوار آویزان بود گرفت . چیزی به صبح نمانده بود . ضربان قلبش شدت یافته بود . همانند کسی که از واقعه ای ناخوشایند یا حادثه ناگواری که هیچ وقت آرزوی تحقق یافتنش را نداشته باشد ، بیمناک و مضطرب باشد با دستپاچگی از جایش برخواست و به سمت کمد رفت . مقداری پول را از میان لباسهایش بیرون آورد . ناگهان با شنیدن صدای خواهرش به خود آمد . به عقب برگشت و سراسیمه خود را در جایش انداخت . خواهرش کلمات نامفهومی را بیان می کرد . گویی هذیان می گفت .پس از اندکی به خودی خود ، سرش را در حالیکه هنوز کلمات نامفهومی بر زبان می آورد روی متکا گذاشت و به خواب رفت .
مائده بیشتر خود را جمع و جور کرد . پول ها را مچاله کرده و روی سینه محکم گذاشته بود . برای اندکی چشمانش را بست .
پیش خود گفت :
با کسی غیر از حمد ازدواج نمی کنم ... فردا قراره بیان خواستگاری ... ولی من با این خواستگار ازدواج نمی کنم ... حمد را دوست دارم ...
گریه اش گرفته بود . نمی دانست چکار کند . باید به طریقی همه چیز را به حمد می گفت . غرولند با خود گفت :
اگر ... اگر با حمد ازدواج نکنم خودم را می کشم ...
دوباره سراسیمه نشست . فانوس ، نور لرزانش را به شانه های پهن و هوس انگیز تن و موهای لخت مائده که تا پایین می رسید پاشید . روی چهره گندمگون و زیبایش با بینی خمیده ، چشمانی زغالی و ابروانی خنجری اثری از شادی و نشاط وجود نداشت .
مائده نگاه هایش را به پشت پنجره انداخت . قطرات باران هم چنان پایین می آمدند . صدای بوق پیاپی قطار او را به خود آورد ضربان قلبش شدت پیدا کرده بود . مائده همچنان که مضطرب و نگران بود با خود گفت :
میرم پیش حمد ... آره با قطار میرم ... ولی بعد چی ؟ شاید با رفتنم دیگه نتونم به خانواده ام برگردم !
مائده مکثی کرد و دوباره ادامه داد :
ولی ... ولی من حمد را دوست دارم حتی حاضرم جانم را فدایش کنم !!
مائده گویی تصمیمش را گرفته بود . از جایش برخواست . عبایش را سرش کرد و به کنار درب اتاق رفت و نیم نگاهی به پشت سرانداخت . مادر و خواهرانش در خوابی عمیق فرو رفته بودند . گویی به این زودی خیال بیدار شدن نداشتند . چشمان مائده لبریز از اشک شده بود . با محبت به مادر و دو خواهر کوچکترش می نگریست .برگشت ، به آرامی و بدون آنکه آنها را متوجه خود سازد بوسه ای بر دست و پیشانی مادر و گونه های نرم خواهرانش زد .
بوق ممتد قطار گویی که مائده را صدا می کرد او را مضطرب تر کرد . سراسیمه از جایش برخواست . درب اتاق را باز کرد . سوز سردی صورت و تنش را که اکنون در معرض مستقیم وزش باد قرار گرفته بود لرزاند . زوزه ها اینبار فضای اتاق را در هم نوردیدند. به شعله کم سو و لرزان فانوس حمله کرده و آنرا خاموش کردند . اتاق در تاریکی مهیبی فرو رفت . مائده به سرعت درب را پشت سرش چفت کرد و سلانه سلانه پاهایش را روی تکه آجرهایی که در حیاط گلی خانه به شکلی نامرتب تا درب ورودی خانه قرار داشتند می گذاشت . باران همچنان می بارید . هر از چند گاهی رعد و برقی مهیب فضا را روشن می کرد . مائده سردش شده بود . مثل بید می لرزید . با ترس و اضطراب به اطراف نگاهی کرد . همه چیز تاریک بود . هیچ صدایی به غیر از رعد و برق ، باران و طوفان به گوش نمی خورد .
سگ خانه با دیدن مائده پارسی کرد ولی مثل اینکه او را شناخته باشد خاموش شد .
درب خانه را باز کرد و با عجله به سمت ایستگاه قطار دوید .جاده گل آلود بود . گودال های کوچک و بزرگ که در عرض جاده یا اطراف آن بود ، پر از لخته های گل و آب شده بود . زمین اهواز سیراب شده بود . همانند پیاله آبی که از آب لبریز شده باشد و آب اضافی آن از اطراف پیاله بریزد . آسمان همچنان می بارید . گویی در سیاهی شب قادر به دیدن زمین نبود . باد نیز دیوانه وار بدون آنکه مسیر معینی داشته باشد به هر سو می وزید و قطرات باران را می دزدید و بر روی شانه هایش به هر سو می برد .
چشمان مائده در تاریکی شب کم سو شده بود . چند بار در چاله چوله های پر از آب افتاد . ولی دوباره با عجله و مضطربانه به سمت ایستگاه دوید . برخورد زوزه های باد بر تن خیس مائده لرزه را بر دندان هایش می انداخت . نفس نفس می زد . چند دقیقه می شد که یکراست می دوید . ایستاد و به اطراف نگاهی کرد . چراغ اتاق کوچک ایستگاه از دور نمایان بود . تبسمی کرد ولی ناگهان از تبسم باز ایستاد . به پشت سرش نگاهی کرد و دوباره سراسیمه به سمت ایستگاه دوید و پشت اتاق سوزانبان پنهان شد . ناودان ها بدون توقف همانند چشمه ساری پر سر و صدا آب باران را از بالای پشت بام اتاقک ایستگاه روی زمین و کنار مائده می ریختند .
مائده به آرامی به سمت قطار و سپس سوزانبان سرکی کشید . سوزانبان مردی میانسال با لباس های مخصوص کارکنان راه آهن بود . شنلی سیاه به تن داشت و در حال صحبت با لوکوموتیوران بود .
مائده فرصت را غنیمت شمرد و به سرعت به سمت یکی از واگن های قطار رفت . درب واگن را باز کرد و سوار قطار شد و در گوشه ای از واگن نشست . به غیر از خودش هیچ کس آنجا نبود . داخل واگن سرد بود . زوزه های باد سرد آن را جولانگاه خود ساخته و بی مهابا تن خسته و خیس و لرزان مائده را نشانه می رفتند . طولی نکشید که بوق ممتد قطار عاجزانه و دردناک به صدا درآمد و قطار فرسوده که همچون هزارپایی پیر و رنجور می نمود به حرکت درآمد .
قطار سینه دشت را می شکافت و به پیش می رفت . خانه حمد در یکی از دهات های اطراف " دوب الحصان " قرار داشت . مائده از پشت شیشه به بیرون نگاه می کرد . تصویر مسیر خط آهن همانند صفحات تیره کتابی از جلوی چشمانش می گذشت . زمان به کندی به پیش می رفت پیش خود گفت :
اگر پدر و مادر حمد به خانه راهم ندهند چی ؟ ... چگونه به خانه برگردم ؟ ... وای بر من ... چگونه چشم در چشمان خانواده ام بگذارم ... پدرم حتما مرا با تفنگ خواهد کشت ... ولی نه ... من به جوانمردی حمد ایمان دارم او مرا تنها نخواهد گذاشت ...
صدای دستگیره درب واگن به ناگاه باز شد و مائده را به خود آورد . مائده خود را در عبایش جمع و جور کرد.
مردی با قامتی بلند و لباس های مخصوص کارکنان قطار وارد واگن شد . دندان های جلوییش به شکلی زشت از دهانش بیرون زده بود . زیر لب کلماتی که بیشتر به آواز می ماند را زمزمه می کرد . قیافه اش گرد با دماغی زشت و بد ترکیب بود . در حال چک کردن واگن ها بود . گویی که متوجه مائده شده باشد صدایش قطع شد . به عقب برگشت و نگاهی به چهره زیبا و هوس انگیز مائده کرد . نیشخندی به مائده زد و گفت :
سلام دختر خانم ... تو و صبح به این زودی ؟ ...
مائده چشمانش را از نگاه های نانجیب مرد به زیر انداخت . عبایش را محکم به خود پیچید . مردک درب واگن را بست و واگن در تاریکی محض فرو رفت . فریادها و جیغ های پیوسته مائده گویی در فضای داخل واگن محبوس شده بود . نمی توانست خود را از دستان نانجیب و قدرتمند مرد نجات دهد ...
بی حال روی کف واگن افتاد . دیگر رمقی در بدن نداشت . اندکی بعد تنها بود . مرد بد سرشت خیلی زود واگن را ترک کرد . هیچ بلایی از این بدتر نمی توانست سرش بیاید . مائده آرزو می کرد هیچ وقت خانه امن پدرش را رها نمی کرد .
همانند دیوانگان شده بود . افکارش پریشان بودند . چه می توانست به حمد بگوید و چگونه این اتفاق شوم را برایش بیان می کرد . از طرفی دیگر نمی توانست به خانه پدریش برگردد.
هوا کمی روشن شده بود . باران هنوز می بارید . مائده از جایش برخواست و به کنار پنجره رفت و به بیرون خیره شد . از دور می توانست دهات حمد را ببیند . بغض خفه اش کرده بود . لباس هایش پاره پاره شده بودند . همچنان که با حسرت به گذشته فکر می کرد اشک از چشمانش همچون چشمه ای آرام و بی سر و صدا گونه هایش را نوازش می کرد . دلش می خواست از اعماق وجودش حمد را صدا بزند ولی گویی همه چیز برایش به پایان رسیده بود و راه بازگشتی نداشت . به جایی می رفت که هیچ کس او را نشناسد ...
مرینه بیکم حمد و احنه ابقطار اللیل ( حمد ، هنگام شب به قصد دیدار تو آمدیم )
و اسمعنا دگه اگهوه و شمینه ریحت هیل ( و از خانه ات صدای کوبیدن قهوه و بوی هیل شنیدیم )
یا ریل صیح ابقهر صیحه حزن یا ریل ( ای قطار .. با ناله و اندوه فریاد بزن )
هودر هواکم ولک حدر السنابل گطه ( فریاد عاشقانه ای سر بده )
یا ریل طلعو دغش و العشگ چذابی ( همه حیله گر درآمدند و عشق شان دروغین بود)
ایدگ بیه طول العمر ما یطفه اعتابی ( تا آخر عمر مرا در شهرها بگردان زیرا ته مانده های آتش درونم هرگز خاموش نمی شود )
بوق ممتد قطار مائده را سراسیمه از خواب پراند . نفس نفس میزد . نگاهی به اطراف کرد . خواهرانش هنوز خواب بودند . دستی به صورتش کشید .از چشمانش همچنان اشک می بارید . اندکی به روبرو خیره شد .گویی به خوابی که دیده بود فکر می کرد . از جایش برخواست . شیله اش را سرش کرد . به کنار درب اتاق رفت و آن را گشود .
طبیعت بعد از آن باران سهمگین آرام شده بود . حیاط بزرگ خانه پر از لخته های گل و آب بود . مادر در گوشه حیاط در حال پخت نان بود . در آن طرف حیاط ، پدر و برادرانش مشغول دادن علوفه به گوسفندان بودند .
مائده تبسمی کرد و پیش خود گفت :
هیچ جا امن تر از خانه پدری نیست ... پدر و برادران زحمتکشم ... خدا آن روز رو نیاره که نتوانم چشم در چشمان شما بگذارم و شما رو سرافکنده و بی آبرو ببینم ...مادر خوبم ... مادر با مهربانم ...لطافت دستانت که از کار و کوشش زبر و خشن شده اند را هنگامی که دست نوازش بر سرم می کشیدی را از یاد نخواهم برد ... تو زن ایده آلی هستی ... زحمتکش و نجیب ... نمی گذارم از به دنیا آوردنم پشیمان شوی ...
سپس نگاه هایش را به آسمان برد . گویی نیایش می کرد دوباره ادامه داد :
خدایا شکرت که عاقبت تصمیم اشتباهم را در خواب نشانم دادی ...
مائده مکثی کرد و دوباره با خود گفت :
اعتراضم به خواستگار جدیدم را با مادرم در میان می گذارم ، بهترین راه حل همین است ...
مائده با صدای مادرش به خود آمد :
آتش منقل فرو نشسته ... چای و شیر را بجوشان و آن را برای پدر و برادرانت به
مضیف ببر ... هنوز صبحانه نخورده اند ...

پایان


داستان " دختری به پاکی آب زلال " از مجموعه داستان کتاب " بازار عبدالحمید "
دوب الحصان : سرزمین اسب های وحشی ؛ سرزمینی اطراف ایستگاه خسروی در جاده اهواز ماهشهر
البحث في ارشیف الموقع
تقریر مصور لیوم الشاب في معشور
نمادهای حیوانی درتمدن عیلام/حسین فرج الله
النشاط المُزدهِر الثقافي ومنطقة معشور
إلمتهَم/شعر:حسين فاضل جنامي
شهرهایی حقیقی با نام هایی جعلی رضا شاهی
فرقة اگزار للمسرح تقدم باکورة اعمالها في مدینة معشور
احلى الاعياد بنکهة هلال و هيل + صور
تخریب و القای تفرقه بین نخبگان عرب در فضای مجازی
اسدی:در شادگان و آبادان، نخل‌های فراوانی در حال نابودی هستند
آیت‌الله کعبی:انتقال آب خوزستان با وجود مشکلات فراوان جای سؤال دارد
عادت هميشگي حاضران در عرصه فرهنگ
معایدة الکبری در روز اجرا لغو شد
استفاده از کولر آبی در هوای ریزگردی، ممنوع
نخستین جشنواره «تعلیم، رسانه، تربیت» در خوزستان برگزار می شود
مدينة تستر تحتفل بعيد الفطر المبارک/تقرير مصور
معایدة فرحة العید في مدینة المحمرة(اللیلة الاولی)/صور
معایدة عدد من النخبة الأهوازیة مع آیة الله الحیدري(صور)
معایدة عدد من النخبة الأهوازیة مع آیة الله الجزایري(صور)
مدينة رامز تحتفل بعيد الفطر المبارک/تقرير مصور
اجواء العيد في الدورق/تقرير مصور
العيد في قلعة کنعان /تقرير مصور
اجواء العيد في تستر/تقریر مصور
معرفی دو کتاب از مهندس عبدالرضا نواصري
شدة ورد هايکوية من الأهواز/مصطفی جمال
حاتم سواری ( 1395-03-03 13:12 )
راااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااائع من اجمل ما قرأت

 
مجله تحلیلی خبری بروال , دفتر مرکزی اهواز ، زیر نظر شورای سردبیری