کد خبر : 7082             انتشار : 2015-08-08-05-43-01         
 

مادر / داستاني از:سیدصالح علوي


 





 



سید صالح علوي



 



 



خرمشهر



سالهای جنگ



خانه کوچک ما



 



من توی چارچوب در نشسته ام و تلاش بی وقفه



مادرم برای انجام کارهای خانه را می بینم.



 



مادر لباس ها را شست و چلاند و روی رخت پهن کرد.



رفتم جلو و گفتم : "مادر بذار من کمکت کنم" .



قامت رنجورش را بلند کرد و گفت:"



نه مادر تو برو مشقتو بنویس".



 



رفتم به مرغها آب و دانه دادم و



برگشتم در چارچوب در و در خنکی نشستم.



مادرم بلافاصله به تنور سر زد



صورتش از گرمای بیرحم تنور و هوای شرجی عرق کرده بود



ولی لبخند میزد



خوشحال بود که وقتی پدرم از سر کار می آید



ماهی صبور  شکم پر با  سبزی جلوش آماده خواهد بود.



همیشه روی سفره بهترین قسمت غذا  را جلوی پدر میگذاشت، بعد نوبت ما ۸ تا بچه اش می رسید و دست آخر ته دیگ و باقی مانده را خودش می خورد.



 



مادر



چند دقیقه تنور رو رها کرد و آمد پیش من



گفت:" ننه مشقتو نوشتی؟"



گفتم:" بله. " و مشق خط خورده دیروز را نشانش دادم.



مادرم سواد نداشت ،ولی روح مرا از چشمانم می دید ،فهمید دروغ گفته ام، با این حال چیزی نگفت،



لبخندی زد



دست زبر و سوخته اش را روی سرم کشید



و رفت از توی سحاره(صندوقچه های رنگی و قدیمی)  یک قوطی  بزرگ درآورد و از توی آن چند خرمای دیری (خرمای خشک و شیرین) گذاشت توی دستم و پیشانیم را بوسید.



شیله (روسری زنانه عربی) مادرم بوی ماهی صبور و هیزم و نان می داد.



ولی من عاشق این بوها بودم.



صورت مادرم چروک داشت ولی لبخند قشنگش روی چروک ها را می پوشاند.



مادرم خالکوبی سبزی روی چانه داشت



که از خال دختران زیبای هندی هم زیباتر بود .



صورت مادرم همیشه خسته بود ولی نوری توی نگاهش داشت



که مثل مسکن به من آرامش میداد.



 



مادر که انگار از برنامه کاری عقب افتاده بود



ثوب (لباس توری نازکی که زنان عرب اهواز روی لباس می پوشند) را که  شل شده بود  از پشت سر جمع کرده و مثل سرباز رومی قامتش را صاف کرده و به صحنه کارزار یعنی حیاط خانه نگاهی انداخت و بلند شد و رفت.



 



مادرم از چارچوب در بیرون رفت



دیگر مادر را ندیدم



نوری بی نهایت سفید



چشمهای مرا سوزاند



چشمهایم خیس شده و اشکم فرو ریخت



گریه هایم بلند و سوزناک شد



و قطرات اشک



روی قاب عکس مادرفرو ریخت..



 



.....................................................



 



همسرم وارد اتاق شد



لحظه ای به من و قاب عکس مادر که روی سینه ام گرفته بودم نگاهی کرد



و آرام آنرا از دستانم درآورد



و روی دیوار آویزان کرد.



 



عکس مادر با خط سیاه قطوری در گوشه آن



روبروی من بود.



 



ولی من عکس را نمی دیدم



 



خود مادرم جلوی من ایستاده بود



ثوب زیبایش در باد تکان میخورد



و



صورتش دیگر چروک نبود



مادرم زیباتر از همیشه



لبخند می زد.



 



 


تست