کد خبر : 7083             انتشار : 2015-08-08-07-54-40         
 

من يك خبرنگارم /بقلم:عباس سلامات


 





عباس سلامات



 


 


 


مثل همه روزها از خواب كه بيدار مي‌شوي، به برنامه كاري‌ات نگاهي مي‌اندازي. امروز قرار است درباره وضعيت داروهاي بيماران سرطاني گزارشي بنويسي. به داروخانه كه مي‌روي خانمي را مي‎بيني كه آرام و در حالي كه سعي مي‌كند ديگران صداي او را نشنوند به فروشنده داروخانه مي‌گويد: «ببخشيد من20 تومان بيشتر همراه ندارم لطفاً به همين مقدار دارو بدهيد». پاي صحبت‌هاي او كه مي‌نشيني به تو مي‌گويد اهل روستاي « چاي ورشام » است. روستايي در گوشه‌ای از بخش غیزانیه واقع در شرق اهواز، كه 6 روستای همجوار در آن آب آشامیدنی سالم ندارند.‌ اگرچه همه 92 روستای این بخش از بی‌آبی رنج می‌برند و اینها تنها روستاهای بی‌آب استانی با یك سوم آب‌های سطحی كشور نیستند، اما اینجا وضع ناگوار است. اینها تنها بخش اندكی از روستاهای بی‌آب خوزستان هستند، استانی كه همه رودهای پرآب كشور از آن می‌گذرد. در چاي ورشام 600 خانوار آب آشامیدنی سالم ندارند. 600 خانواری كه شب‌ها رویای سیرابی می‌بینند و روزها كابوس تشنگی.


از او كه مي‌پرسي داروها را براي كه مي‌خواهي؟ مي‌گويد: كودكش را در مسير مدرسه مار گزيده است. از آنجا كه روستايشان مدرسه ندارد، كودكان ناچارند به روستاي «نزهه» بروند. داستان تحصیل دختران و پسران در روستاهای صحینات، طویله کواکب، طویله حاج یاسر، چای ورشام و حلوه جامع از بد هم بدتر است. مدرسه‌ محقری که با همت ساکنان روستای حلوه جامع تاسیس شده، اینک به طویله‌ای برای گاو و گوسفندان تبدیل شده و 25 دختر و پسر این روستا، مقطع ابتدایی را در کنار هم و در کانکسی به مساحت تقریبی سه در چهار متر می‌گذرانند. پسران نیز برای رفتن به مدرسه راهنمایی ناچارند، روزانه مسیری به طول 80 کیلومتر را طی کنند. بقیه روستاها هم که اصلا مدرسه  ندارند.


در حالي كه اشك روي گونه‌هايش نشسته است، داستان خواهرش محبوبه وكودك سرطاني‌اش «حبيب» را برايت مي‌گويد كه در «مليگط» زندگي مي‌كند،  25 كيلومتر آن طرف‌تر از اهواز به سمت طلوع، جايي ميان 140 حلقه چاه نفت كه شعله آتش گازهاي اضافه آنها طلوع و غروب را يكسان كرده است. آنجا كه لوله هاي نفت بسان مارهاي درهم  تنيده، چهره زمين را نقاشي كرده‌اند، 554 نفر در روستاي «مليگط» زندگي مي‌كنند. جمعیتی كه نمي دانند اگر اسيدهاي كارخانه توليد اسيد و سيالات انگيزشي كه لوله آب آشامیدنی‌شان از ميان آنها مي‌گذرد به درون لوله رخنه كنند، قبرستان كوچك روستا به زودي پذيرايشان مي‌شود. قبرستاني كه 10 درصد از 50 قبر موجود در آن متعلق به كساني است كه به دليل سرطان و مشكلات تنفسي، قبل از 40 سالگی در گذشته‌اند. 


 


از داروخانه كه بيرون مي‌آيي واژه به واژه حرف‌هاي آن زن كه حتي اسمش را نپرسيدي جلوي چشمانت رژه مي‌روند و تصوير قطرات اشكي كه روي گونه‌هايش مي‌غلطيد، قلبت را به آتش مي‌كشد، مثل جسمت كه آفتاب اين روزها مي‌سوزاندش.


به دفتر روزنامه كه مي‌رسي يادت مي‌رود درد‌هاي خودت را. يادت مي‌رود كه بيمه نداري، امنيت شغلي نداري. فراموش مي‌كني سطح درآمد تو وهمكارانت مجبورتان كرده است براي امرار معاش شب‌ها راننده تاكسي شويد فقط براي اينكه حرمت قلم را حفظ كرده و آن را به اين و آن نفروشيد. سعي مي‌كني از ياد ببري كه متوسط درآمد سالانه يك خبرنگار در انگلستان 460 ميليون و در آمريكا 110 ميليون است ولي تو در سال كمتر از 10 ميليون درآمد داري. بار ديگر كه به ياد آن زن مي‌افتي، لبخندي روي لبانت مي‌نشنيد و با خودت مي‌گويي: من يك خبرنگارم و شغلم را عليرغم همه مشكلات دوست دارم. دستانت روي صفحه كليد مي‌لغزد و شروع مي‌كني به نوشتن؛ 25 كيلومتر آن طرف‌تر از اهواز به سمت طلوع، جايي ميان 140 حلقه چاه نفت كه شعله آتش گازهاي اضافه آنها طلوع و غروب را يكسان كرده است….


 


 

تست