کد خبر : 7207             انتشار : 2015-08-27-08-25-28         
 

١٦٦ ساچمه و گلوله سهم اين ٣ محيط بان




 


 


نويسنده: صدرا محقق


 


 


ديروز و هم زمان با تولد امام هشتم شيعيان(ع) روز محيط بان بود. طبق تعريف، محيط بانان افرادي هستند که تحت استخدام سازمان حفاظت محيط زيست به امور حفاظت و کنترل عرصه هاي طبيعي و حيات وحش کشور مشغول هستند. محيط بانان سازمان حفاظت محيط زيست از نظر قوانين استخدامي، کارمند دولتي محسوب مي شوند، اما با توجه به شرايط کاري خويش وضعيتي شبيه نيروهاي انتظامي يا شبه نظامي دارند. 


     به دليل همين ويژگي نيز محيط بانان هميشه با خطرات و رويدادهاي مخاطره آميزي در حين کارشان مواجه هستند. طبق آمارهاي رسمي، دست کم در ٣٠سال اخير در درگيري با شکارچيان متخلف بيشتر از ١١٠ محيط بان جان خود را از دست داده اند. علاوه براين شش محيط بان ديگر نيز چندين سال است که به دليل درگيرشدن با شکارچيان متخلف که منجر به قتل آنها شده، با حکم اعدام در زندان به سر مي برند. 


     براساس آمار اعلام شده توسط سازمان حفاظت محيط زيست، اکنون حدود دو هزارو ٧٠٠ محيط بان در کشور مشغول به کار هستند. اين در حالي است که همين تعداد محيط بان وظيفه محافظت از ١٠ درصد از مساحت کشور که واقع در مناطق چهارگانه تحت حفاظت اين سازمان است را برعهده دارند. در اين شرايط هر محيط بان ١٠ هزار هکتار را پوشش مي دهد درحالي که براساس استانداردهاي جهاني، هر محيط بان بايد سه هزار هکتار را تحت پوشش داشته باشد. 


     به مناسبت روز محيط بان با سه نفر از محيط بانان مناطق مختلف کشور که در سال هاي اخير در درگيري با شکارچيان آسيب هاي جدي ديده اند گفت وگو کرده ايم. اين سه روايت که در ادامه آمده است شرح ماجراي آسيب ديدگي اين سه محيط بان شجاع است؛ ابوالفضل جلالي راد، محيط بان پارک ملي گلستان، هادي جلالي، محيط بان منطقه حفاظت شده تالاب شادگان در خوزستان و علي افشار، محيط بان منطقه حفاظت شده دنا. 


    


     درآوردن ساچمه ها از بدن من شبيه گرفتن کوسه در اعماق اقيانوس


     روايت ابوالفضل جلالي راد، محيط بان پارک ملي گلستان از حادثه: غروب روز پنجم فروردين سال ٩١ بود که به ما گزارش ورود تعدادي متخلف به منطقه سولگرد پارک ملي داده شد. آنها چهارنفر بودند و من به همراه سه همکار براي دستگيري آنها حرکت کرديم و رفتيم سراغ مسيرهاي مشخص محل تردد شکارچي هاي متخلف، قبل از آنکه بقيه همکاران از اداره مرکزي به ما برسند، ما صداي شليک تير را شنيديم، غروب بود و مطمئن شديم که شکارچي در منطقه هست، آنها براي شکار مرال و ديگر گونه هاي جانوري پارک ملي آمده بودند. در نهايت به سه گروه تقسيم شديم، گروه ما شامل سه نفر بود و ما از مسيري رفتيم که امکان بيشتري وجود داشت که با آنها مواجه شويم. 


     ساعت ١١ شب در محلي از مسير داخل ماشين نشسته بوديم و ماشين پشت به منطقه بود که متوجه دو نور از دور شديم. اول فکر کرديم ماشين است. با چراغ خاموش ماشين را دور زدم به سمت منطقه، وقتي نورها نزديک شد، متوجه شديم آنها سوار بر دو موتورسيکلت هستند که با ديدن ما دور زدند تا فرار کنند. من به سرعت ماشين را به سمتشان راندم و يکي از موتورها را دنبال کردم، دو نفر بودند؛ راننده سر و صورتش را پوشانده بود و نفر پشت سر يک تفنگ تک لول در دست داشت و مدام برمي گشت سمت ماشين ما و نشانه مي گرفت، من هم تلاش مي کردم مسير ماشين را تغيير بدهم که اگر شليک کرد به ما نخورد، در قسمتي از مسير که سرازيري بود، موتورشان به يک چاله رسيد و واژگون شد و راننده پياده شد و مستقيم فرار کرد و فرد دوم به سمت سربالايي رفت، من ترمز دستي را کشيدم و پياده شدم و به سرعت نفر دوم را تعقيب کردم، اول تهديد کرد جلو نيا که مي زنمت. من هم فقط يک چراغ قوه دستم بود و تفنگ نداشتم، نزديک تر شدم و به او گفتم تسليم شو، نمي تواني بروي. اين تهديدات و حرف ها حين دويدن و به سرعت انجام شد، بار آخر که گفت نيا، يکباره متوجه شدم شليک کرد و صداي تير و دود از لوله اسلحه اش بيرون آمد و من چون توي سرازيري بودم، دو متر به عقب پرت شدم. همکارانم متوجه نشدند که من تير خوردم که با داد و فرياد آنها را خبر کردم. همکاران بعد از اين حادثه من را سوار ماشين کردند و ديگر به دنبال شکارچي ها نرفتند، آنها هم فرار کردند و رفتند. البته بعدا شناسايي و دستگير شدند. من را به بيمارستان رساندند، با تفنگ ساچمه اي به من شليک کرده بود و به دست و شکم و سينه و زير بغلم ٦٨ ساچمه اصابت کرد، در بيمارستان سه عمل انجام دادم و ١١ ساچمه را بيرون آوردند اما هنوز ٥٧ ساچمه ديگر داخل بدنم است. به گفته دکتر آن ساچمه ها جاهاي حساس هستند و نمي شود آنها را درآورد، چون براي بيرون آوردنشان بايد کليه و کبد و آئورت و جاهاي ديگرم شکافته شوند، دکترم مي گويد عمل کردن من شبيه گرفتن کوسه در اعماق اقيانوس آن هم بدون امکانات است. 


    


     دستي که فداي دنا شد


     روايت علي افشار، محيط بان منطقه حفاظت شده دنا از حادثه: دوم ارديبهشت ٩٢ ساعت ١١ شب بود که همکاران گزارش دادند يک دسته شکارچي متخلف وارد پارک شده اند، شب هاي قبل هم گزارش هاي مشابهي داشتيم و بچه ها رفته بودند سراغشان اما نتوانستند آنها را بگيرند، تصميم گرفتيم امشب هرطورشده آنها را بگيريم. به همين خاطر زنگ زديم به سه، چهار نفر از نيروها که با همديگر برويم سراغشان، چون وقت اداري هم نبود، با قاضي کشيک هماهنگ کرديم که در جريان ماجرا باشد.


     به خاطر نوع پرونده ها و حادثه ها در منطقه هروقت هر پرونده اي باشد، تماسي با قاضي کشيک مي گيرم که در جريان امور باشد. به محل موردنظر که رسيديم بچه ها به دو گروه تقسيم شدند، گروه ما جايي ايستاد که روي قسمت بلندي و مشرف به منطقه بود، پنج دقيقه نگذشته بود که يک ماشين پرايد از کنارمان رد شد، وقتي نور ماشينمان افتاد روي آنها از لباس هايشان مشخص بود شکارچي هستند، چراغ زديم و به آنها فرمان ايست داديم، اما نايستادند و ما تعقيبشان کرديم، به گروه ديگر بچه ها بي سيم زديم که راهشان را ببندند و خودشان هم همان جا ايستادند، وقتي ماشينشان به بچه ها رسيد، توقف نکردند و سرعتشان هم بيشتر شد، درحدي که نزديک بود يکي از بچه ها را زير بگيرند، تعقيب و گريز ادامه داشت تا رسيديم به آخرين نقطه منطقه حفاظت شده، همان جا ماشينشان از جاده منحرف شد و متوقف شدند، من پشت سرشان ترمز کردم و سريع از ماشين پياده شدم، رفتم سمت ماشينشان، راننده مي خواست خارج شود که با لگد به در ماشين زدم و نتوانست، سه نفر ديگر اما پياده شدند و شروع کردند به فرار، من آنها را تعقيب کردم، پنجاه متري تعقيبشان کردم که اولين تير به سمتم شليک شد، بلافاصله سوزش را توي پايم احساس کردم، ولي دردش در حدي نبود که زمين گيرم کند، اما همين طور که مي دويد برمي گشت و به سمت من شليک مي کرد، تير سوم يا چهارم را که زد از نزديکي بدنم عبور کرد و موجش به بدنم خورد و مثل باد شديد من را هل داد، ولي توقف نکردم، توي آن شرايط تصميمم اين نبود که بي خيالشان شوم، نزديک تر که رسيديم دستم را دراز کردم سمت اسلحه اش، بلافاصله چرخيد و لوله تفنگش را صاف سمت من گرفت و شليک کرد، احساس کردم دستم از بدنم جدا شد، ديدم تير را مستقيم زد به کف دستم و مچ دستم را حس مي کردم که ترکيده است، اين همه خشونت را که ديدم نوع اسلحه - کلاشنيکف ١٠ تير معروف به سمينف - و کارشان، در لحظه گفتم شايد آنها قاچاقچي مواد يا اسلحه باشند چون اين حجم از خشونت برايم خيلي شديد و حتي عجيب بود. ترسيدم نکند تيرهايي که شليک و از من عبور مي کرد پشت سرم به بچه ها خورده باشد. فواره خون از دستم مي پاشيد، که با يکي از آشنايانمان که پزشک است تماس گرفتيم و همکاران من را سريع به بيمارستان ياسوج رساندند، آنجا گفتند بايد دستم از مچ قطع شود که خوشبختانه همان فرد مخالفت کرد و من را به شيراز اعزام کردند. آنجا چندين عمل روي دستم انجام شد و شش رگ از پاهايم داخل دستم کار گذاشته شد، خوشبختانه الان آن دست شکل ظاهري معمولي دارد ولي کارايي اش تنها حدود ٢٠ درصد است. آن شکارچي ها هم بازداشت شدند و هر چهارنفرشان به يک تا هفت سال زندان محکوم شدند، البته من به دلايل فرهنگ سازي رضايت دادم. در برگه رضايت نامه ام هم نوشتم که اين رضايت را به خاطر دو همکارمان - اسعد تقي زاده و غلامحسين خالدي - که هم اکنون در زندان هستند، مي نويسم چون نمي خواهيم اين تصور پيش بيايد که ما خودمان سختگير هستيم؛ اميدوارم به زودي اين رضايت شامل حال اين دو محيط بان هم بشود و آنها آزاد شوند. 


     علي افشار خود فرزند شهيد است و به گفته خودش تمايل چنداني ندارد اين موضوع را جايي اعلام کند تا کسي تصور کند قصد سوءاستفاده از اين موقعيت را دارد. با اين حال او مي گويد: «به اعتقاد خودم همان طور که پدرم براي اين کشور و وطن شهيد شد محيط بانان هم براي حفظ طبيعت و گونه هاي جانوري و گياهي همين کشور جانشان را به خطر مي اندازند و فعاليت مي کنند».


    


     از نوک انگشت تا گردن ميهمان ٩٥ ساچمه


     روايت هادي جلالي، محيط بان منطقه حفاظت شده شادگان خوزستان از روز حادثه: ٢٣ تيرماه ٩٣ و ماه رمضان بود که ساعت پنج صبح به من گزارش دادند در قسمتي از تالاب شادگان چهار نفر مسلح با ماشين ٤٠٥ مشغول شکار پرنده هستند، نماز را خواندم و زود با رئيس محيط زيست آبادان و با برادر ديگرم که او هم محيط بان است تماس گرفتم، سه نفري با هم به منطقه رفتيم و با دوربين متوجه محل حضور آنها شديم، براي آنکه ما را نبينند، قرار شد من از ماشين پياده شوم و نزديک تر بروم و همکاران از قسمتي ديگر آنها را زير نظر بگيرند. من پشت تپه اي نزديک آنها مخفي شدم و ماشين ما از محل خارج شد، ولي آنها متوجه شدند و به همين دليل به سرعت تلاش کردند جمع کنند و بروند.


     وقتي مشغول جمع کردن بودند، متوجه شدم هر چهار نفرشان مسلح هستند و دو فلامينگو و چهار حواصيل شکار کرده بودند. يکي از آنها براي بررسي وضعيت منطقه روي تپه اي آمد که من زير آن نشسته بودم و به دوستانش به زبان محلي گفت حرکت کنيد که برويم، بعد پريد پايين و من را ديد، همانجا با هم درگير شديم و من تفنگش را که سلاح ساچمه زني بود، گرفتم، با هم گلاويز شديم که سه شکارچي ديگر هم به او پيوستند. چهار نفري تلاش مي کردند اسلحه را از من بگيرند، من هم سعي مي کردم فضا را آرام کنم و موارد قانوني را به آنها تذکر بدهم؛ مي گفتم با شما کاري نداريم، فقط مي خواهيم ببينيم آيا تفنگتان مجوز دارد يا خير، پروانه شکار داريد يا نه... يکي از آنها گفت حالاکه اسلحه را ول نمي کند بايد اسلحه سازماني را از او بگيريم، به همين دليل من مجبور شدم اسلحه شکارچي را رها کنم. اما همين که اسلحه اش را رها کردم چهار، پنج متر از من فاصله گرفت و صاف به من شليک کرد و به سرعت سوار ماشين شدند که فرار کنند. ساچمه هايي که خوردم خيلي روي تواناييم اثر نداشت و نيفتادم، دنبال ماشينشان دويدم و همکارانم هم وقتي صداي شليک را شنيدند به سمت ما حرکت کردند. من نزديک ماشينشان بودم و چند تير هوايي شليک کردم که يکي از آنها گفت حالاکه ما به او شليک کرده ايم حداقل بکشيمش که شناسايي مان نکند و همزمان دو نفرشان از پنجره به سمت من شليک کردند، تيرها خورد به سمت چپ بدنم، از نوک پا تا گردنم و پرت شدم سمت عقب و افتادم. دوباره بلند شدم و سمتشان دويدم، اما روزه بودم و زبانم هم خشک شده بود، وقتي همکارانم رسيدند شکارچي ها مي خواستند به آنها هم شليک کنند، بعد فرار کردند. بعد از حادثه، من را به بيمارستان رساندند و آنجا متوجه شديم ٩٥ ساچمه وارد بدنم شده، در بيمارستان هاي آبادان و تهران چند بار عمل شدم و در نهايت ١١ ساچمه را درآوردند اما هنوز ٨٥ ساچمه داخل بدنم است و به گفته دکتر چون در جاهاي حساس هستند، نمي شود آنها را درآورد. فقط نزديک قلبم ١٣ ساچمه است. خوشبختانه با وجود اين هنوز سرپا هستم، قبلامثل يوزپلنگ بودم اما حالازود خسته مي شوم. 


     محيط بان جلالي سال ٩٢ به عنوان محيط بان نمونه کشور و سال ٩٣ به عنوان کارمند نمونه کشور انتخاب شد و جايزه اش را از دستان حسن روحاني رئيس جمهور دريافت کرد. 


     اين سه روايت تنها سرگذشت ماجراي سه محيط بان در سه نقطه کشور بود. مشابه چنين رويدادهايي براي بسياري از محيط بانان کشور در چهارگوشه ايران رخ مي دهد. با اين حال آنها به صورت شبانه روزي و با وجود همه خطرات کارشان را ادامه مي دهند؛ کاري که با همه سختي ها و گرفتاري هايش حقوق و مزاياي چنداني هم ندارد.


    


     




 


 روزنامه شرق

تست